بیماری سکته مغزی هموراژیک (Hemorrhagic Stroke)

دیدن این مقاله:
2
همراه

بیماری آتروفی قشری خلفی (Posterior Cortical Atrophy – PCA)

مغز انسان ساختاری بی‌نهایت پیچیده و شگفت‌انگیز است که هر بخش از آن وظیفه‌ای حیاتی را بر عهده دارد. در قسمت پشتی این ساختار عظیم، ناحیه‌ای قرار گرفته است که وظیفه پردازش اطلاعات بینایی و درک فضایی را انجام می‌دهد. بیماری آتروفی قشری خلفی یک اختلال عصبی پیش‌رونده و نادر است که دقیقا همین ناحیه از مغز را هدف قرار می‌دهد. واژه آتروفی در دانش پزشکی به معنای تحلیل رفتن، کوچک شدن و از بین رفتن تدریجی بافت‌ها است. در این بیماری، سلول‌های عصبی واقع در قشر پس‌سری و آهیانه‌ای مغز به مرور زمان کارایی خود را از دست داده و می‌میرند. نتیجه این تخریب خاموش، از بین رفتن توانایی ذهن در تفسیر و درک تصاویری است که چشم‌ها می‌بینند.

درک این اختلال برای بسیاری از افراد دشوار است، زیرا چشمان بیمار از نظر فیزیکی کاملا سالم هستند و هیچ نقصی در عدسی، شبکیه یا اعصاب بینایی وجود ندارد. چشم‌ها تصاویر را با بالاترین کیفیت ثبت کرده و به مغز ارسال می‌کنند، اما گیرنده این پیام‌ها در مغز ویران شده است. بیمار به جهانی نگاه می‌کند که اجزای آن دیگر معنای هندسی و فضایی پیشین را ندارند. این وضعیت باعث می‌شود فرد در انجام ساده‌ترین کارهای روزمره که نیازمند هماهنگی چشم و دست هستند، ناتوان گردد. از آنجا که این بیماری معمولا در سنین پایین‌تری نسبت به سایر زوال‌های عقلی آغاز می‌شود، تاثیرات ویرانگری بر زندگی حرفه‌ای و استقلال فرد می‌گذارد.

پدیده از دست دادن تدریجی بینایی مغزی، مسیری پر از سردرگمی برای بیمار و اطرافیان اوست. بیمار ممکن است برای برداشتن یک فنجان دست دراز کند، اما دستش در هوا معلق بماند زیرا مغز او نمی‌تواند فاصله دقیق و شکل هندسی فنجان را محاسبه کند. این اختلال تنها یک بیماری فیزیکی نیست، بلکه دیواری نامرئی میان فرد و دنیای پیرامونش می‌کشد. شناخت عمیق این بیماری، از نحوه شکل‌گیری تا روش‌های مدیریت آن، نه‌تنها برای جامعه پزشکی بلکه برای خانواده‌هایی که با این تاریکیِ تدریجیِ ذهن دست‌وپنجه نرم می‌کنند، از اهمیت بالایی برخوردار است. در این نوشتار جامع، تمامی زوایای پیدا و پنهان این عارضه را با دقتی موشکافانه و زبانی ملموس بررسی خواهیم کرد.

علت ابتلا به آتروفی قشری خلفی

برای یافتن ریشه این بیماری باید به اعماق بافت خاکستری مغز سفر کرد، جایی که پروتئین‌ها و سازوکارهای سلولی دچار یک فروپاشی تدریجی می‌شوند. در بیش از هشتاد درصد موارد، کالبدشکافی‌ها و بررسی‌های دقیق آزمایشگاهی نشان داده‌اند که عامل اصلی این تخریب، همان عامل ایجادکننده بیماری آلزایمر است. در مغز افراد سالم، پروتئین‌ها به صورت منظم تولید شده و پس از انجام وظیفه، پاکسازی می‌شوند. اما در مبتلایان به این عارضه، نوعی پروتئین غیرطبیعی شروع به انباشته شدن در فضاهای بین سلولی می‌کند. این تجمع‌ها که در دانش پزشکی به عنوان پلاک‌های آمیلوئید شناخته می‌شوند، مسیرهای ارتباطی میان نورون‌ها را مسدود می‌سازند.

علت ابتلا به آتروفی قشری خلفی
علت ابتلا به آتروفی قشری خلفی

در کنار این پلاک‌ها، پروتئین دیگری به صورت کلافه‌های درهم‌پیچیده در درون خود سلول‌های عصبی رسوب می‌کند و ساختار داخلی آن‌ها را متلاشی می‌سازد. پرسش بزرگ دانشمندان این است که چرا در این بیماری خاص، این رسوبات مرگبار به جای آنکه ابتدا به سراغ نواحی مربوط به حافظه در جلوی مغز بروند، در قسمت پشتی و نواحی مربوط به پردازش بینایی تجمع می‌کنند؟ دلیل این انتخابِ ناحیه‌ای هنوز یکی از رازهای بزرگ عصب‌شناسی است. برخی پژوهشگران بر این باورند که تفاوت‌های بسیار ظریف در ساختار ژنتیکی یا آسیب‌های میکروسکوپی در شبکه‌های ارتباطی پشتی مغز، این ناحیه را برای رسوب پروتئین‌ها مستعدتر می‌سازد.

علاوه بر پلاک‌های پروتئینی، در درصد بسیار کمی از بیماران، علل دیگری مانند بیماری اجسام لویی یا نوعی از بیماری‌های پریونی (مانند بیماری کروتزفلد-جاکوب) عامل این تحلیل رفتنِ قشری هستند. اما فارغ از نوع پروتئینِ عامل، نتیجه نهایی یکسان است: سلول‌های پشتی مغز دچار کمبود مواد مغذی شده، ارتباط الکتریکی خود را از دست می‌دهند و در نهایت می‌میرند. با مرگ هر گروه از این سلول‌ها، قشر مغز در آن ناحیه نازک‌تر و چروکیده‌تر می‌شود و توانایی پردازش دیداری فرد یک قدم دیگر به سمت خاموشی پیش می‌رود. این یک روند فرسایشی است که هیچ توقفی نمی‌شناسد.

نشانه های بیماری آتروفی قشری خلفی

نشانه‌های این عارضه به گونه‌ای است که اغلب با مشکلات چشمی اشتباه گرفته می‌شود و همین امر مسیر تشخیص را بسیار طولانی و پرپیچ‌وخم می‌کند. اولین علائم معمولا به صورت دشواری در خواندن متون خود را نشان می‌دهند. بیمار ممکن است هنگام مطالعه، خطوط را گم کند یا کلمات به نظرش در هم تنیده و متحرک بیایند. این مشکل ناشی از ضعف بینایی نیست، بلکه ذهن توانایی ردیابی منظم واژگان را از دست داده است. یکی از پدیده‌های شگفت‌انگیز و تلخ در این بیماری، ناتوانی در دیدن یک تصویر کلی است. بیمار ممکن است در یک قاب عکس شلوغ، تنها یک درخت را ببیند و جنگلِ پیرامونِ آن برای ذهن او کاملا نامرئی باشد.

با پیشرفت خاموشِ تخریب در بافت مغز، نشانه‌های حرکتی نیز نمایان می‌شوند. ناتوانی در هماهنگ کردن حرکات دست با آنچه چشم می‌بیند، باعث می‌شود فرد در انجام کارهای ظریف ناتوان شود. گرفتن دستگیره در، بستن دکمه‌های پیراهن یا ریختن آب در لیوان به چالش‌هایی عبورناپذیر تبدیل می‌گردند. رنگ از رخسارِ توانمندی‌های فضاییِ فرد می‌پرد و او ممکن است در محیط‌های آشنا مانند خانه خود، مسیر اتاق‌ها را گم کند یا نتواند چپ و راست را از یکدیگر تشخیص دهد. همچنین، حساسیت شدید به نورهای خیره‌کننده و دیدن رنگ‌های غیرواقعی یا توهمات بصری از دیگر نشانه‌هایی است که دنیای فرد را آشفته می‌سازد.

در مراحل اولیه، حافظه کوتاه‌مدت، قدرت استدلال و توانایی صحبت کردن کاملا دست‌نخورده باقی می‌مانند. بیمار کاملا آگاه است که چشمانش اطلاعات را دریافت می‌کنند اما ذهنش در درک آن‌ها ناتوان مانده است. این تضاد، فشار روانی سنگینی را به همراه دارد. اما در مراحل پایانی، زمانی که تخریبِ بافت از قسمت‌های پشتی به نواحی جلویی و گیجگاهی مغز گسترش می‌یابد، نشانه‌های کلاسیک زوال عقل مانند فراموشی شدید، اختلال در کلام و ناتوانی در شناخت چهره عزیزان نیز به این مجموعه تلخ اضافه می‌گردند.

نحوه تشخیص آتروفی قشری خلفی

مسیر تشخیص این اختلال معمولا مسیری طولانی و فرساینده است. بیماران در ابتدا با شکایت از تاری دید یا مشکلات بینایی به چشم‌پزشکان یا متخصصان عینک مراجعه می‌کنند. لنزها و عینک‌های جدید تجویز می‌شوند، اما هیچ تاثیری در بهبود وضعیت ندارند زیرا مشکل در عدسی چشم نیست، بلکه در تاریک‌خانه ذهن نهفته است. پس از مراجعات مکرر و بی‌نتیجه، بیمار سرانجام به یک عصب‌شناس ارجاع داده می‌شود. در اینجا، پزشک با اخذ یک شرح حال دقیق و بررسی نوع خطاهای دیداری بیمار، به ماهیت عصبی این مشکل پی می‌برد.

نحوه تشخیص آتروفی قشری خلفی
نحوه تشخیص آتروفی قشری خلفی

گام نخست در تشخیص تخصصی، انجام آزمون‌های ارزیابی شناختی با تمرکز بر مهارت‌های دیداری-فضایی است. پزشک از بیمار می‌خواهد نقاشی ساده‌ای را کپی کند، ساعت عقربه‌داری را رسم نماید یا اشیای پنهان شده در یک تصویر درهم‌ریخته را پیدا کند. ناتوانی شدید بیمار در انجام این تکالیفِ ساده، زنگ خطری جدی را برای پزشک به صدا درمی‌آورد. برای اثبات قطعی تحلیل رفتنِ بافت مغز، استفاده از ابزارهای پیشرفته تصویربرداری پزشکی کاملا ضروری است.

انجام تصویربرداری ام‌آرآی (MRI) با وضوح بالا، دقیق‌ترین روش برای مشاهده ساختار درونی مغز است. در تصاویر به دست آمده، پزشک می‌تواند به وضوح مشاهده کند که قسمت‌های پس‌سری و آهیانه‌ای مغز دچار چروکیدگی و کاهش حجم شده‌اند، در حالی که قسمت‌های مربوط به حافظه ممکن است هنوز سالم باشند. در مراکز تحقیقاتی پیشرفته‌تر، از اسکن‌های عملکردی نیز استفاده می‌شود تا کاهش متابولیسم و افت مصرف گلوکز در نواحی آسیب‌دیده با دقت بیشتری رصد شود. ترکیب نتایج بالینی با این شواهد تصویری، پرونده تشخیص را تکمیل کرده و به سرگردانی پزشکی بیمار پایان می‌دهد.

روش های درمان آتروفی قشری خلفی

تا به امروز در دنیای پهناور دانش پزشکی، هیچ راهی برای بازگرداندن بافت‌های مرده مغز یا متوقف کردنِ کاملِ این روندِ ویرانگر کشف نشده است. با این حال، نبودِ درمانِ قطعی به معنای تسلیم شدن نیست. رویکرد درمانی در این بیماری کاملا چندوجهی و بر پایه مدیریت نشانه‌ها، حفظ استقلال فرد برای طولانی‌ترین زمان ممکن و بهبود کیفیت زندگی استوار است. تیمی از متخصصان مغز و اعصاب، کاردرمانگران و روان‌شناسان باید در کنار یکدیگر قرار گیرند تا دیواری حمایتی پیرامون بیمار بنا کنند.

مهم‌ترین ابزار در این مسیر، توانبخشی و کاردرمانی است. کاردرمانگر با بررسی محیط زندگی بیمار، راهکارهایی عملی برای جبران نقص‌های دیداری ارائه می‌دهد. آموزش استفاده از حواس دیگر، مانند حس لامسه و شنوایی، برای انجام کارهای روزمره بسیار حیاتی است. به عنوان مثال، استفاده از کتاب‌های صوتی به جای کتاب‌های چاپی، استفاده از ساعت‌های سخنگو و نرم‌افزارهای فرمان صوتی می‌تواند بخش بزرگی از ارتباط فرد با دنیای اطلاعات را حفظ کند. همچنین آموزش تکنیک‌هایی برای مسیریابی در خانه با استفاده از نشانه‌های لمسی روی دیوارها، به کاهش وابستگی بیمار کمک شایانی می‌کند.

حمایت‌های روانی نیز نیمی از فرآیند درمان را تشکیل می‌دهند. آگاهی کامل بیمار از افتِ توانمندی‌هایش در مراحل اولیه، باری سنگین بر دوش روان او می‌گذارد. جلسات مشاوره فردی و شرکت در گروه‌های حمایتی، فضایی را فراهم می‌سازد تا فرد ترس‌ها و سرخوردگی‌های خود را بیرون بریزد. هم‌زمان، آموزش به خانواده‌ها و مراقبانِ بیمار برای درک ماهیت خطاهای دیداری او، از بروز تنش‌ها و سوءتفاهم‌های روزمره جلوگیری کرده و فضایی سرشار از همدلی و درک متقابل در خانه ایجاد می‌کند.

درمان دارویی آتروفی قشری خلفی

اگرچه هیچ دارویی به طور اختصاصی برای درمانِ تحلیل رفتنِ قشر پشتی مغز ساخته نشده است، اما از آنجا که ریشه این بیماری در اکثر مواقع با زوال عقلِ نوع آلزایمر مشترک است، پزشکان از پروتکل‌های دارویی مشابهی استفاده می‌کنند. هدف از تجویز این داروها، تقویت ارتباطات الکتریکیِ باقیمانده میان سلول‌های عصبی و به تاخیر انداختنِ افتِ شناختی است. دسته اول این داروها، داروهای مهارکننده کولین‌استراز نام دارند که شامل ترکیباتی مانند دونپزیل، ریواستیگمین و گالانتامین می‌شوند. این داروها با حفظ یک ماده شیمیایی مهم پیام‌رسان در مغز، به عملکرد بهترِ شبکه‌های عصبیِ هنوز زنده کمک می‌کنند.

در کنار این داروها، ترکیب دیگری به نام ممانتین نیز ممکن است برای تنظیم فعالیتِ گیرنده‌های عصبی و محافظت از سلول‌ها در برابر پیام‌های مخرب تجویز گردد. باید در نظر داشت که این ترکیبات شیمیایی معجزه نمی‌کنند و قادر به بازسازی بافتِ از دست رفته نیستند، اما می‌توانند در برخی بیماران باعث بهبود نسبی تمرکز و تعویقِ تشدیدِ علائم شوند. پاسخ‌دهی به این داروها از فردی به فرد دیگر متفاوت است و نیازمند بررسی مداوم توسط پزشک معالج است.

بخش دیگری از رویکرد دارویی، به مدیریت عوارضِ روانیِ بیماری اختصاص دارد. دوره‌های سنگینِ افسردگی، اضطرابِ ناشی از سردرگمیِ فضایی و بی‌قراری، از پیامدهای ناگزیرِ این عارضه هستند. عصب‌شناس یا روان‌پزشک ممکن است با احتیاط فراوان، از داروهای ضد‌افسردگی یا آرام‌بخش‌های تنظیم‌کننده خلق بهره بگیرد. در مواردی که توهمات دیداریِ بیمار بسیار آزاردهنده و ترسناک می‌شوند، استفاده از دوزهای بسیار پایینِ داروهای کنترل‌کننده ذهن ممکن است ضرورت یابد، هرچند تجویز این دسته دارویی در بیماران سالخورده همواره با وسواس و بررسیِ دقیقِ خطراتِ قلبی و عروقی انجام می‌پذیرد.

پیشگیری از آتروفی قشری خلفی

هنگامی که سخن از بیماری‌های تخریب‌کننده و پیش‌رونده سیستم عصبی به میان می‌آید، واژه پیشگیری معنای مطلق خود را از دست می‌دهد. تا زمانی که سازوکارِ دقیقِ آغازِ رسوبِ پروتئین‌های سمی در بافت مغز به طور کامل رمزگشایی نشود، هیچ روش قطعی و تضمین‌شده‌ای برای جلوگیری از ابتلا به این عارضه وجود نخواهد داشت. با این وجود، دانش پزشکی بر این باور است که اتخاذ یک سبک زندگی سالم می‌تواند سپر دفاعی مغز را تقویت کرده و شروع بیماری را به تعویق بیندازد یا از شدت پیشرفت آن بکاهد.

حفظ سلامت دستگاهِ گردشِ خون، نخستین خطِ دفاعی است. رگ‌های خونیِ سالم، تضمین‌کننده رسیدنِ اکسیژن و مواد مغذی کافی به ظریف‌ترین شبکه‌های عصبی هستند. کنترل دقیق فشار خون، پرهیز از مصرف دخانیات و مدیریت سطح قند و چربی، از تجمع آسیب‌های ریز در بافت مغز جلوگیری می‌کنند. از سوی دیگر، فعالیت‌های هوازی منظم و ورزش کردن، با افزایش جریان خون و ترشح فاکتورهای رشدِ عصبی، بافت مغز را شاداب و مقاوم نگه می‌دارند.

پرورشِ ذخیره شناختیِ مغز نیز یکی از راهکارهای محافظتی است. مغزی که در طول زندگیِ فرد همواره در حال یادگیری، حلِ معما، فراگیریِ مهارت‌های جدید و تعاملاتِ پیچیده اجتماعی بوده است، شبکه‌های ارتباطیِ متراکم‌تری دارد. این تراکمِ عصبی باعث می‌شود که مغز حتی در صورت آغازِ تخریبِ سلولی، بتواند برای مدت طولانی‌تری مسیرهای جایگزین پیدا کرده و عملکردهای خود را حفظ نماید. در نهایت، داشتنِ خوابِ عمیق و باکیفیت در طول شب، زمانِ کافی را برای شست‌وشو و پاکسازیِ سموم و پروتئین‌های زائد از بافت مغز فراهم می‌آورد و از انباشتِ آن‌ها جلوگیری می‌کند.

درمان خانگی آتروفی قشری خلفی (اگر دارد)

مفهوم درمان در خانه برای بیماری‌های ساختاریِ مغز، به معنای مصرف گیاهان دارویی یا راهکارهای سنتی نیست؛ چرا که هیچ جوشانده یا مرهمی نمی‌تواند شبکه‌های عصبیِ از دست رفته را احیا کند. درمان خانگی در این بافت، به معنای مهندسیِ مجددِ محیطِ زندگی برای تطبیق با محدودیت‌های جدیدِ بیمار است. هدفِ اصلی، ایمن‌سازیِ فضا، کاهشِ اضطرابِ دیداری و حفظِ استقلالِ فرد در انجام کارهای ابتدایی است. محیطِ خانه باید به پناهگاهی امن تبدیل شود که خطاهای دیداریِ بیمار در آن کمترین آسیب را به همراه داشته باشد.

استفاده از تضادهای رنگیِ شدید (کنتراست) یکی از کارآمدترین روش‌ها در چیدمانِ خانه است. از آنجا که بیمار درکِ درستی از عمق و لبه‌ها ندارد، قرار دادنِ یک بشقابِ تیره روی یک رومیزیِ روشن، یا استفاده از لیوان‌های رنگیِ مات به جای لیوان‌های شیشه‌ایِ بی‌رنگ، به ذهنِ او کمک می‌کند تا اشیاء را راحت‌تر تشخیص دهد. لبه‌های پله‌ها باید با نوارهای رنگیِ درخشان مشخص شوند تا از بروزِ حوادث ناگوار جلوگیری گردد. همچنین جمع‌آوریِ فرش‌های دارای نقش‌ونگارِ شلوغ و جایگزین کردنِ آن‌ها با کف‌پوش‌های ساده و یک‌رنگ، از سردرگمیِ دیداری و توهمِ وجودِ پستی‌وبلندی در کفِ اتاق می‌کاهد.

نورپردازیِ محیط نیز نقش بسیار مهمی ایفا می‌کند. نورِ خانه باید کافی و یکنواخت باشد، اما از ایجادِ سایه‌های تند یا انعکاسِ نور روی سطوحِ براق باید به شدت پرهیز کرد، زیرا ذهنِ بیمار ممکن است یک سایه را به عنوان یک گودالِ عمیق تفسیر کرده و از حرکت بازایستد. نصبِ دستگیره‌های محکم در راهروها، حمام و سرویس بهداشتی ضروری است. علاوه بر تغییراتِ فیزیکی، رفتارِ صبورانه و به‌دور از شتاب‌زدگیِ اعضای خانواده، همراه با یادآوری‌های کلامیِ آرام، بهترین مرهمِ خانگی برای روانی است که در تقلای درکِ دنیایِ پیرامونِ خویش است.

رژیم غذایی مناسب برای آتروفی قشری خلفی

تغذیه انسان نه‌تنها سوختِ فیزیکیِ بدن را تامین می‌کند، بلکه مصالحِ لازم برای ترمیم و محافظت از سلول‌های عصبی را نیز فراهم می‌آورد. اگرچه هیچ ماده غذایی خاصی نمی‌تواند روندِ تخریبِ پروتئینی در این عارضه را متوقف سازد، اما یک الگوی تغذیه‌ایِ ضدالتهاب و سرشار از آنتی‌اکسیدان‌ها می‌تواند به حفظِ سلامتِ باقیماندهِ مغز کمک کرده و سرعتِ زوال را کاهش دهد. دانشمندان و محققانِ علوم تغذیه، پیروی از الگوی رژیم غذایی مایند (MIND) را که ترکیبی از رژیمِ مدیترانه‌ای و رژیمِ کاهندهِ فشار خون است، به عنوان بهترین محافظِ بافتِ عصبی پیشنهاد می‌کنند.

پایه و اساسِ این الگوی غذایی، مصرفِ روزانه و فراوانِ سبزیجاتِ دارای برگِ سبزِ تیره مانند اسفناج و کلم است که مخازنِ عظیمی از ویتامین‌ها و موادِ معدنیِ ضروری برای شبکه‌های عصبی به شمار می‌روند. میوه‌های تازه، به‌ویژه خانواده توت‌ها، شاه‌توت و بلوبری، به دلیل دارا بودنِ ترکیباتِ قدرتمندِ خنثی‌کنندهِ رادیکال‌های آزاد، باید جایگاهِ ویژه‌ای در سبدِ غذاییِ بیمار داشته باشند. استفاده از روغنِ زیتونِ تصفیه‌نشده به جای چربی‌های جامدِ حیوانی، و مصرفِ مغزهای خام مانند گردو و بادام، اسیدهای چربِ مفیدی را برای ساختارِ غشایِ سلولیِ نورون‌ها فراهم می‌آورند.

مصرفِ گوشتِ ماهیانِ سردآبی که سرشار از امگا-۳ هستند، حداقل دو بار در هفته، به شدت برای کاهشِ التهاباتِ درون‌مغزی توصیه می‌گردد. در نقطه مقابل، بیمار باید از مصرفِ غذاهای فرآوری‌شده، چربی‌های اشباع‌یافته، گوشت‌های قرمزِ پرچرب و قندهای مصنوعی که باعثِ افزایشِ استرسِ اکسیداتیو و آسیب به دیوارهِ رگ‌های خونی می‌شوند، دوری گزیند. حفظِ آبِ کافی در بدن (هیدراتاسیون) نیز برای جریانِ خونِ روان در مویرگ‌های ظریفِ مغز از اهمیتی حیاتی برخوردار است. در مراحلِ پایانیِ بیماری که عملِ بلع با دشواری روبه‌رو می‌شود، تغییرِ بافتِ غذاها به صورتِ پوره و مایعاتِ غلیظ‌شده، برای پیشگیری از خفگی و عفونت‌های ریوی الزامی است.

عوارض و خطرات آتروفی قشری خلفی

پیشرویِ این بیماریِ خاموش، آبشاری از عوارضِ جسمی و روانی را به همراه دارد که زندگیِ فرد را در تنگنایی طاقت‌فرسا قرار می‌دهد. خطرناک‌ترین و شایع‌ترین عارضه در مراحلِ میانیِ بیماری، خطر سقوط و شکستگی‌های استخوانی است. ناتوانی در تشخیصِ عمق، درکِ نادرست از لبه‌های پله‌ها و خطاهای دیداری در محیط، باعث می‌شود بیمار تعادلِ خود را از دست داده و زمین بخورد. شکستگیِ لگن یا اندام‌ها در سنینِ بالا، نیازمندِ بستری‌های طولانی‌مدت در بیمارستان است که این بی‌تحرکی، خود باعثِ تسریعِ روندِ زوالِ عقل، ایجادِ زخمِ بستر و ضعفِ شدیدِ عضلانی می‌گردد.

از منظرِ روانی، از دست دادنِ تواناییِ خواندن، رانندگی کردن و انجامِ کارهای موردِ علاقه، منجر به انزوایِ اجتماعیِ عمیق و افسردگی‌های سنگین می‌شود. بیمار احساس می‌کند در قفسی نامرئی گرفتار شده است، جایی که کلمات و تصاویرِ دنیای بیرون دیگر برای او معنایی ندارند. توهماتِ بصری، مانند دیدنِ افرادِ غریبه در خانه یا اشکالِ ترسناک، باعثِ بروزِ اضطرابِ شدید و بی‌قراری، به‌ویژه در ساعاتِ پایانیِ روز و تاریکیِ هوا (پدیده غروب‌زدگی) می‌شود.

در مراحلِ انتهایی، زمانی که تخریبِ بافتِ مغز به تمامِ نواحی گسترش می‌یابد، عوارضِ مرگباری پدیدار می‌شوند. بیمار تواناییِ مراقبت از خود، کنترلِ ادرار و مدفوع و حتی شناختِ نزدیک‌ترین اعضای خانواده را از دست می‌دهد. خطرناک‌ترین پیامد در این مرحله، از بین رفتنِ هماهنگیِ عضلاتِ گلو برای قورت دادنِ غذاست. این ناتوانی باعث می‌شود ذراتِ غذا و مایعات به جای ورود به معده، واردِ مجاریِ تنفسی و ریه‌ها شده و منجر به بروزِ عفونتِ حادِ ریوی (ذات‌الریه) گردند که شایع‌ترین علتِ پایانِ حیات در این بیماران محسوب می‌شود.

تفاوت بیماری آتروفی قشری خلفی در مردان و زنان

یکی از پرسش‌های همیشگی در بررسیِ بیماری‌های سیستمِ عصبی، تفاوتِ رفتارِ بیماری در دو جنسِ زن و مرد است. بررسی‌های آماری و بالینی در خصوصِ این اختلالِ خاص نشان می‌دهد که تفاوتِ بسیار فاحش و معناداری در میزانِ ابتلا بین مردان و زنان وجود ندارد؛ هرچند برخی مطالعات اشاره می‌کنند که همانندِ بیماری‌های مرتبط با زوالِ عقل، شیوعِ آن در زنان اندکی بیشتر است. دلیلِ این تفاوتِ جزئی، بیشتر به امیدِ به زندگیِ بالاترِ زنان و طولِ عمرِ بیشترِ آنان نسبت داده می‌شود که شانسِ بروزِ بیماری‌هایِ تخریب‌کننده مغز را در دهه‌های ششم و هفتم زندگی افزایش می‌دهد.

از نظرِ سنِ شروعِ علائم، این عارضه معمولا زودتر از انواعِ رایجِ زوالِ عقل خود را نشان می‌دهد و غالبا افراد را در بازه سنیِ ۵۰ تا ۶۵ سالگی هدف قرار می‌دهد. در این بازه، زنان و مردان هر دو به یک اندازه علائمِ خطاهای دیداری و مشکلاتِ فضایی را تجربه می‌کنند. تغییراتِ هورمونی، مانندِ افتِ شدیدِ استروژن در زنان پس از دورانِ یائسگی، ممکن است نقشِ تسهیل‌کننده‌ای در روندِ رسوبِ پروتئین‌های سمی داشته باشد، اما این سازوکار به تنهایی عاملِ تعیین‌کننده‌ای نیست.

از منظرِ توارث ژنتیکی نیز، ژن‌های مستعدکننده‌ای که تاکنون شناسایی شده‌اند، تفاوتی بین کروموزوم‌های جنسی قائل نیستند. نحوهِ پیشرفتِ بیماری، از نخستین مشکلاتِ خواندن متون تا وابستگیِ کامل در مراحلِ پایانی، در هر دو جنس مسیری مشابه را طی می‌کند. شاید تنها تفاوت در واکنش‌های روانی و اجتماعیِ اولیه باشد؛ جایی که مردان ممکن است به دلیلِ از دست دادنِ مهارت‌های شغلی و تواناییِ رانندگی، زودتر دچارِ پرخاشگری یا خشم شوند، در حالی که زنان بیشتر به سمتِ انزوا و افسردگیِ درونی گرایش پیدا می‌کنند.

آتروفی قشری خلفی در کودکان و در دوران بارداری

بررسی این عنوان نیازمندِ شفاف‌سازیِ دقیق و صریحِ علمی است تا از انتشارِ هرگونه نگرانیِ بی‌اساس جلوگیری شود. از منظرِ دانشِ عصب‌شناسیِ مدرن، این بیماریِ خاص که ناشی از رسوبِ پلاک‌های پروتئینی و تحلیلِ پیش‌رونده قشرِ مغز است، یک اختلالِ مختصِ دورانِ میانسالی و کهنسالی محسوب می‌شود. شکل‌گیریِ این فرآیندِ تخریبی نیازمندِ دهه‌ها زمان است. بنابراین، بروزِ این بیماری در نوزادان، کودکان و نوجوانان از نظرِ بیولوژیکی و پزشکی کاملا غیرممکن است و تاکنون هیچ موردی از آن در سنینِ پایین گزارش نشده است.

اگر کودکی دچارِ ناتوانی در پردازشِ بینایی یا اختلالاتِ فضایی شود، ریشهِ مشکل را باید در بیماری‌های کاملا متفاوتی جستجو کرد. اختلالاتِ تکاملیِ مادرزادی، بیماری‌های ژنتیکیِ نادرِ متابولیک، آسیب‌های مغزیِ ناشی از کمبودِ اکسیژن هنگامِ تولد و یا تومورهای مغزی می‌توانند علائمی مشابه ایجاد کنند، اما نامِ این عارضه‌ها هرگز آتروفیِ قشریِ خلفیِ پیش‌روندهِ ناشی از پیریِ مغز نیست و پروتکل‌های درمانیِ آن‌ها بر پایهِ توانبخشیِ کودکان استوار است.

در موردِ دورانِ بارداری نیز، از آنجا که سنِ باروریِ زنان بسیار پایین‌تر از سنِ شیوعِ این بیماری است، هم‌زمانیِ بارداری و آغازِ این اختلال عملا در متونِ پزشکی وجود ندارد. خودِ فرآیندِ بارداری، نوساناتِ هورمونیِ آن و یا زایمان، هیچ نقشی در ایجاد یا تحریکِ رسوبِ پروتئین‌های سمی در قسمتِ پشتیِ مغز ندارند. تغییراتِ بیناییِ گذرا در بارداری معمولا ریشه در نوساناتِ فشارِ خون یا دیابتِ بارداری دارند و با مشکلاتِ تخریب‌کنندهِ بافتِ مغز کاملا بی‌ارتباط هستند.

طول درمان آتروفی قشری خلفی چقدر است

در فرهنگِ لغاتِ پزشکی، هنگامی که از بیماری‌های عفونی یا آسیب‌های بافتیِ قابلِ ترمیم سخن می‌گوییم، واژه «طولِ درمان» به بازه زمانیِ مشخصی دلالت دارد که پس از آن، بیمار سلامتیِ کاملِ خود را بازمی‌یابد. اما در مواجهه با بیماری‌های فرسایشی و تخریب‌کننده دستگاهِ عصبی، این مفهوم به کلی دگرگون می‌شود. این اختلال، وضعیتی مزمن، پیش‌رونده و غیرقابلِ بازگشت است؛ بدین معنا که فرآیندِ مراقبت و درمان یک مسیرِ طولانی و مادام‌العمر از لحظه قطعی شدنِ تشخیص تا پایانِ حیاتِ بیمار خواهد بود.

امیدِ به زندگی و سرعتِ پیشرفتِ بیماری از فردی به فردِ دیگر تفاوت‌های چشمگیری دارد. به طورِ میانگین، بررسی‌های بالینی نشان می‌دهند که بیماران معمولا بین ۸ تا ۱۲ سال پس از ظهورِ اولین نشانه‌ها به زندگی خود ادامه می‌دهند، هرچند در مواردِ نادر این زمان می‌تواند کوتاه‌تر یا طولانی‌تر باشد. این مسیرِ درمانی به سه مرحله کلی تقسیم می‌شود: در سال‌های ابتدایی، تمرکز بر حفظِ استقلالِ فرد، استفاده از ابزارهای کمک‌دیداری و مدیریتِ اضطراب است.

در مرحله میانی که ممکن است چندین سال به طول انجامد، با گسترشِ تخریبِ مغزی به نواحیِ جلوتر، بیمار نیازمندِ مراقبت‌های فیزیکیِ بیشتر و نظارتِ مداوم برای جلوگیری از آسیب‌دیدگی است. در مرحله پایانی، تمامِ توانمندی‌های شناختی و حرکتی خاموش می‌شوند و هدفِ اصلیِ تیمِ پزشکی، تمرکز بر مراقبت‌های تسکینی، جلوگیری از عفونت‌ها، کاهشِ دردهای جسمانی و حفظِ کرامتِ انسانیِ بیمار در واپسین ماه‌ها و روزهایِ حیاتِ اوست.

اسم های دیگر بیماری آتروفی قشری خلفی

در متونِ تخصصیِ پزشکی، پرونده‌های بالینیِ بیمارستان‌ها و مقالاتِ پژوهشی، این عارضه ممکن است با نام‌ها و اصطلاحاتِ متفاوتی مورد اشاره قرار گیرد. آشنایی با این عباراتِ جایگزین، به خانواده‌ها و پژوهشگران کمک می‌کند تا در هنگامِ جستجوی اطلاعاتِ علمی یا بررسیِ سوابقِ پزشکی، دچارِ سردرگمی نشوند و با دیدی جامع‌تر با بیماری روبه‌رو گردند. شناخته‌شده‌ترین نامِ جایگزین برای این اختلال، سندرم بنسون (Benson’s syndrome) است. این نام به افتخارِ دکتر دی. فرانک بنسون (D. Frank Benson)، عصب‌شناسِ برجسته‌ای که برای نخستین بار در اواخرِ دهه هشتادِ میلادی این مجموعه علائم را توصیف و دسته‌بندی کرد، بر روی این بیماری نهاده شده است.

همچنین، پزشکانِ متخصصِ مغز و اعصاب در بسیاری از مواقع از اصطلاحاتِ توصیفی‌تری استفاده می‌کنند. عبارتِ «نوعِ دیداریِ بیماریِ آلزایمر» (Visual variant of Alzheimer’s disease) یکی از پرکاربردترینِ این نام‌هاست که به طورِ مستقیم به ریشه پروتئینیِ بیماری و جلوهِ بالینیِ متفاوتِ آن اشاره دارد. در برخی طبقه‌بندی‌های دیگر، از آن با نامِ «آلزایمرِ غیرمعمول» یا «آتیپیک» نیز یاد می‌شود تا آن را از فرمِ کلاسیکِ بیماری که با فراموشی آغاز می‌گردد، متمایز سازند. با این وجود، در تمامیِ مجامعِ علمیِ بین‌المللی، اختصارِ انگلیسیِ PCA به عنوانِ نامِ استاندارد و مرجع برای این سندرمِ پیچیده شناخته می‌شود.

ارتباط آتروفی قشری خلفی با آسیب‌های عروقی و بیماری‌های مغزی

اگرچه عامل اصلی و بنیادین در بیش از هشتاد درصد موارد، همان رسوبِ پروتئین‌های مرتبط با آلزایمر است، اما کالبدشکافی‌های پیشرفته نشان داده‌اند که حضور همزمانِ آسیب‌های دیگر می‌تواند سرعت و شکلِ این فروپاشی را تغییر دهد. رگ‌های خونیِ ظریفی که وظیفهِ خون‌رسانی به قشرِ پس‌سریِ مغز را بر عهده دارند، در برابرِ نوساناتِ فشارِ خون و پلاک‌های چربی بسیار آسیب‌پذیرند. اگر بیمار هم‌زمان با رسوبِ پلاک‌های آمیلوئید، دچارِ گرفتگی‌های ریز و سکته‌های خاموش در این ناحیه شود، بافتِ مغز با سرعتِ وحشتناکی تخریب می‌گردد.

این هم‌دستیِ شوم میانِ پروتئین‌های سمی و نارساییِ جریانِ خون، باعث می‌شود سلول‌های عصبی از دو جبههِ مختلف تحت فشار قرار گیرند: از یک سو، زباله‌های پروتئینیِ درون‌سلولی آن‌ها را خفه می‌کنند و از سوی دیگر، کمبودِ اکسیژن انرژیِ آن‌ها را قطع می‌نماید. شناختِ این ارتباط برای متخصصان بسیار حائز اهمیت است، زیرا در حالی که نمی‌توانند رسوبِ پروتئین‌ها را متوقف کنند، می‌توانند با تجویزِ داروهای رقیق‌کننده خون و کنترل‌کننده فشار، از بخشِ دومِ این تخریب جلوگیری کرده و عمرِ سلول‌های باقیمانده را به شکل قابلِ توجهی افزایش دهند.

چالش‌های روانشناختی و کیفیت زندگی در بیماران

ابعادِ روانیِ از دست دادنِ توانایی‌های دیداری، در حالی که آگاهی و حافظهِ فرد در سال‌های نخست کاملا دست‌نخورده باقی مانده است، یکی از دردناک‌ترین جنبه‌های این عارضه محسوب می‌شود. بیمارِ مبتلا به انواعِ کلاسیکِ زوالِ عقل، به دلیلِ ضعفِ حافظه، پس از مدتی آگاهیِ خود را نسبت به بیماری‌اش از دست می‌دهد؛ اما در این اختلالِ خاص، بیمار با ذهنی شفاف شاهدِ فروپاشیِ تدریجیِ دنیایِ پیرامونِ خویش است. این آگاهیِ دردناک، فرد را در گردابی از خشم، ترس از آینده و اندوهِ عمیق فرو می‌برد.

حفظِ کیفیتِ زندگی در این شرایط، نیازمندِ هنری ظریف در مراقبت است. تمرکزِ اطرافیان نباید بر روی کارهایی باشد که بیمار دیگر قادر به انجام آن‌ها نیست، بلکه باید بر مهارت‌هایی متمرکز شود که هنوز در تسلطِ او قرار دارند. گوش دادن به موسیقی، شرکت در بحث‌های فلسفی یا خانوادگی، لذت بردن از بوها و طعم‌ها، همگی راه‌هایی برای ارتباطِ فعال با جهان هستند که نیازی به پردازشِ دیداری ندارند. ایجادِ شبکه‌های حمایتی متشکل از دوستانِ صمیمی و روان‌شناسانِ متخصص در حوزه سوگ و فقدان، می‌تواند نوری از امید و پذیرش را در تاریکیِ این مسیرِ دشوار روشن نگه دارد و به بیمار کمک کند تا با وجودِ محدودیت‌های فیزیکی، هویّت و کرامتِ انسانیِ خود را تا آخرین لحظات حفظ نماید.


جمع بندی

در این مقالهِ جامعِ پزشکی، ابعادِ پنهان و پیچیدهِ عارضه‌ای را بررسی کردیم که تحتِ عنوان آتروفی قشری خلفی شناخته می‌شود. دریافتیم که این بیماریِ خاموش و نادر، با هدف قرار دادنِ ناحیهِ پشتیِ مغز، تواناییِ ذهن در تفسیر و درکِ تصاویری که چشم‌ها می‌بینند را از بین می‌برد. بررسیِ علت ابتلا به این اختلال نشان داد که تجمعِ غیرطبیعیِ پروتئین‌ها، مشابهِ آنچه در بیماریِ آلزایمر رخ می‌دهد، عاملِ اصلیِ این فروپاشیِ بافتی است. نشانه‌های بیماری، که غالبا با ناتوانی در خواندنِ متون، گم کردنِ مسیرها و ناتوانی در تشخیصِ فاصلهِ اجسام آغاز می‌شود، چالش‌های بی‌شماری را برای بیماران ایجاد می‌کند. مسیرِ نحوه تشخیص نیز نیازمندِ ارزیابی‌های دقیقِ عصب‌شناختی و تصویربرداری‌های پیشرفتهِ مغزی است تا از خطایِ تشخیص با بیماری‌های سادهِ چشمی جلوگیری شود.

اگرچه در حالِ حاضر درمانِ قطعی برای بازسازیِ سلول‌های عصبیِ مرده وجود ندارد، اما روش های درمان با بهره‌گیری از توانبخشیِ تخصصی، اصلاحِ محیطِ خانه و حمایت‌های روانی، نقشِ شگرفی در حفظِ استقلالِ بیماران ایفا می‌کنند. استفاده از داروهای متداول در زوالِ عقل، رعایتِ رژیمِ غذاییِ سرشار از آنتی‌اکسیدان‌ها و توجه به راهکارهای پیشگیری از آسیب‌های بیشترِ مغزی، از ارکانِ مهمِ مدیریتِ این بیماری هستند. آگاهی از عوارض و خطراتِ ناشی از کاهشِ بیناییِ مغزی، مانندِ سقوط‌های خطرناک، به خانواده‌ها کمک می‌کند تا با ایمن‌سازیِ محیط، از آسیب‌های ثانویه جلوگیری نمایند. در نهایت، رویارویی با این بیماری نیازمندِ آگاهیِ عمیق، صبرِ بی‌کران و همدلیِ بی‌قیدوشرط است تا بیمار بتواند با حفظِ کرامتِ انسانیِ خود، این مسیرِ دشوار را طی کند.

دیدگاهتان را بنویسید